تبليغاتX
آخرین پاییز

آخرین پاییز

هی

فرشته

نکند سرابی

در خیالم باشی

 

اویس رضایی

تیر.87

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:22  توسط اویس  | 

پیازی پوست می کَنم

تا

لابلایش را

گریه کنم

وتو

اشکهای حقیقی ام را

نبینی

 

اویس رضایی

تیر.87
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:32  توسط اویس  | 

گاهی

دلم می خواهد

خستگی روزهایم را

سوت بزنم

سوت

 

اویس رضایی

تیر.87

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:20  توسط اویس  | 

هی

فرشته

وجودت زنده کرد مرا

به هر آنچه

که بخواهی

 

اویس رضایی

خرداد.87
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:17  توسط اویس  | 

جسمم سالم است اما روح ام در حال پوسیدن است.دیگر در و دیوار شهر برایم تکراری شده.از راه رفتن در خیابانهایش کلافه شده ام.انگار هر روز شهر برایم کوچکتر می شود.دیگر نور لامپها و رنگ مغازه ها برایم جذاب نیست.دیگر توانی برای ایستادن ندارم.هر روز آسفالت خیابانهای شهر را عوض می کنند تا آنها از بس رویشان راه رفته ام به فریاد نیایند.

 

اویس رضایی

خرداد.87
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:9  توسط اویس  | 

بی تو

قطرات اشکم

بر لباسم می ریزد و

من

تنهای تنها

برای خودم گریه می کنم.

 

اویس رضایی

خرداد.87
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:29  توسط اویس  | 

هی

واژه ها

کی به سراغم می آیید؟

حرف دارم

اما

واژه ای ندارم

 

 

اویس رضایی

خرداد.87

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:27  توسط اویس  | 

هی

پشه

کمی خون از من مانده بود

آن را هم

می مکیدی

که دستانم

انبار خونهایت را

ترکاند

 

اویس رضایی

خرداد.8۷

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 3:20  توسط اویس  | 

یادت را

حتی

با بستن چشمانم هم

از یاد نمی برم

 

اویس رضایی

فروردین.87

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:33  توسط اویس  | 

هی

فرشته

وجودم را

به مزایده گذاشته ام

بجُنب

فقط چند بوسه بیشتر

 

اویس رضایی

فروردین.87

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط اویس  |