هی
فرشته
نکند سرابی
در خیالم باشی
اویس رضایی
تیر.87
هی
فرشته
نکند سرابی
در خیالم باشی
اویس رضایی
تیر.87
پیازی پوست می کَنم
تا
لابلایش را
گریه کنم
وتو
اشکهای حقیقی ام را
نبینی
اویس رضایی
گاهی
دلم می خواهد
خستگی روزهایم را
سوت بزنم
سوت
اویس رضایی
تیر.87
هی
فرشته
وجودت زنده کرد مرا
به هر آنچه
که بخواهی
اویس رضایی
جسمم سالم است اما روح ام در حال پوسیدن است.دیگر در و دیوار شهر برایم تکراری شده.از راه رفتن در خیابانهایش کلافه شده ام.انگار هر روز شهر برایم کوچکتر می شود.دیگر نور لامپها و رنگ مغازه ها برایم جذاب نیست.دیگر توانی برای ایستادن ندارم.هر روز آسفالت خیابانهای شهر را عوض می کنند تا آنها از بس رویشان راه رفته ام به فریاد نیایند.
اویس رضایی
بی تو
قطرات اشکم
بر لباسم می ریزد و
من
تنهای تنها
برای خودم گریه می کنم.
اویس رضایی
هی
واژه ها
کی به سراغم می آیید؟
حرف دارم
اما
واژه ای ندارم
اویس رضایی
خرداد.87
هی
پشه
کمی خون از من مانده بود
آن را هم
می مکیدی
که دستانم
انبار خونهایت را
ترکاند
اویس رضایی
خرداد.8۷
یادت را
حتی
با بستن چشمانم هم
از یاد نمی برم
اویس رضایی
فروردین.87
هی
فرشته
وجودم را
به مزایده گذاشته ام
بجُنب
فقط چند بوسه بیشتر
اویس رضایی
فروردین.87